صدای قدم هایش می آید.
در را بگشا.
امردادست که در میزند.
میشناسمش!
ارسال شده در همینجوری | Tagged امرداد | 2 Comments »
صدای قدم هایش می آید.
در را بگشا.
امردادست که در میزند.
میشناسمش!
ارسال شده در همینجوری | Tagged امرداد | 2 Comments »
سهراب را میشناختم و شعرهایش را هر روز در غربتی دور زمزمه میکردم تا که از تنهاییم کاسته شود!
تو آمدی و با صدای فوق العاده ات شعرهایش را برام در غربت باز خواندی
و من هر بار که صدایت را میشنیدم با تو هم صدا میشدم و لحظه هایی را در خیال خود پادشاهی میکردم!
چه زود گذشت آن زمان که من در حسرت یک دوست، “دوست” را با تو هم صدا میشدم!
بلند میخواندیم:
بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
و با تمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب میفهمید.
…
گذشت … دوستان آمدند و رفتند و من ندانستم که تو تنها دوست غربت تنهایی من بودی.
چه زود رفتی. در لحظه شنیدن رفتنت چیزی نداشتم که بگویم جز آنکه با خود زمزمه کنم:
ولی نشد
که روبروی وضوح کبوتران بنشیند
و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصله نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب
چقدر تنها ماندیم.
دوست من خداحافظ!!!
مریلند - July 08
ارسال شده در نوشته های شیمز | No Comments »
I believe I can FLY
I believe I can touch the SKY
I think about it every night and day
Spread my wings and fly AWAY
I believe I can soar
I see me running through that open door
I believe I can FLY
I believe I can FLY
I BELIEVE I CAN FLY
R.Kelly - I believe I can fly~
Skydiving - July 12th, 2008*
میگن:
هر چقدر پول بدی، جاش آش میخوری
ما پول هم دادیم، خوبم دادیم، اما تا به ما رسید ملاقه به ته دیگ خورد یا یه جورایی یعنی همون آش تموم شد!
ارسال شده در همینجوری | Tagged آش | No Comments »
در سال های دبستانی
آموختم
مردی آمد.
مردی زیر باران آمد.
مردی با چتر زیر باران آمد.
و امروز
در زیر باران
چشم به راه
مردی با چتر هستم
که پریشانی این دل باران زده را
به جان بخرد!!
مریلند - July 08
ارسال شده در نوشته های شیمز | Tagged چتر, باران, دل, دبستانی | No Comments »
“زن: یه کلام بگو دوستت دارم.
مرد: ما مردها نمیتونیم بگیم دوستت دارم در عوض تو عمل نشون میدیم!”
توضیح: بخش پایانی فیلم توفیق اجباری
-واااا حالا چه ایجباریه. بعضی وقت ها در عوض که میشه همون عملش، دیر میشه …
If you mean it just SAY IT, and if you don’t DROP IT
ارسال شده در همینجوری | Tagged توفیق اجباری | No Comments »
… تو شدی
یک طلوع زیبا
در چکاد چشم من!
… تو میشوی
یک غروب دلگیر
در کویر قلب من!
مریلند - June 08
ارسال شده در نوشته های شیمز | Tagged چکاد, کویر, طلوع, غروب | No Comments »
It’s Too Late To APOLOGIZE
ارسال شده در متفرقه | Tagged Apologize, One Republic | No Comments »