شبی که من خود را از تو و خیال تو جدا کردم
ماه شرمگین از پنجره به اتاقم آمد و بوسه ای بر پیشانی ام نهاد و من را دوباره دلتنگ تو کرد!
پیوست: چه آشفتست این دل و ذهن من!
شبی که من خود را از تو و خیال تو جدا کردم
ماه شرمگین از پنجره به اتاقم آمد و بوسه ای بر پیشانی ام نهاد و من را دوباره دلتنگ تو کرد!
پیوست: چه آشفتست این دل و ذهن من!
مدت ها گل باغچه گمان میکرد ماه تنها در آسمان ماو می تابد
برای او…
غافل از از عبور نور مهتاب از پنجره و تابیدنش به تک تک گل فرش ها مصنوعی اتاق!
By: خیال on آگوست 23, 2008
at 8:02 ق.ظ
بیچاره ماه!
میخواست دلداریت دهد به خیالش!
بی خبر از اینکه دوباره دلتنگت میکند…
By: هاله on آگوست 26, 2008
at 8:56 ب.ظ
اه از عشق اتشین ان كرم شبتاب
كه ماه به استین داشت و اتش به دل .
فقت بلد نبود ببوسد !
By: مارمزۆك on آگوست 29, 2008
at 7:57 ق.ظ